محمود
درویش درگذشت. این خبر فقط اعلام مرگ یک شاعر نیست. در این جملهی کوتاه،
برنده و بیتخفیف، مرگ یک مبارز و روایت یگانهی شصت سال تبعید و دربدری و
خاطرهی زوال آرمانهای انسانی برسرمان آوار میشود.
پیش از این گفته بود: «ای کاش مرگ، دزدانه جانم را نستاند، باشد که چون شاهینی مرا برگیرد.»
درویش به نام تروا و به نام همهی شکست خوردگان سوگند خوردهبود.
او را در فلسطین به خاک خواهند سپرد.
۲
«شعر،
از تو میپرسم که چرا
خيابانها نامیدارند که نميتوانم تلفظ كنم؟
آيا فرهنگ لغاتمان، ما را اختراع میکنند؟
لهجههايمان از ما نفرت پیدا میکنند؟
بايد مکث کنيم و بکوشيم ناممان را بگوييم بیآنکه غريبی کنيم
شاعرانمان را ستايش کنيم بیآنکه نگران شويم
درويش را،
هر آرزويی را که در اين نام پيدا میشود...
شعر تبعيد است.
یک مهمانی برساخته از سنگها
خطی نازک ميان صدای ما و گلوی آسمان
شعر،
خاطرات ماست لبريز دفترچهای رنگ و رو رفته،
یک نقاشی محو،
ديوارهايی در حال فروريختن.
بايد فريادهايش را بشناسيم، تا اينجا را دريابيم،
برای فريادهايش بايد شعرهايش را،
و برای شعرهايش
آيا ،
بايد اندوه را شناخت؟ »
- ناتالی هندل، شاعر فلسطینی
اهمیت
درویش فقط در این نبود که شاعر خوبی بود. شاعران خوب در دنیا بسیارند.
تبعید نیز در خود قداستی نمیزاید. درویش چند سال پیش در مصاحبهای گفته
بود: «جوان که بودم فکر میکردم، هدف شعر تغییر بنیادی جهان است و شاعر
خوب جهان را تغییر میدهد. سنم که بالاتر رفت گفتم، شعر فقط خوانندگانش را
تغییر میدهد. و حالا وقتی میخواهم از شعر بگویم مینویسم شعر فقط شاعر
را تغییر میدهد.» این بیان از دور مایوسانه به نظر میرسد. احمد شاملو
مینویسد:«اميدوارم جوابهايم زياد يأسانگيز از آب درنيامدهباشد: گرچه
من مأيوسشدن بالمره را از اميد دادن قلابى مفيدتر حساب مىكنم. آدم
تا كورسو اميدى دارد به همان دل خوش مىكند در صورتى كه مأيوس كه
شد ناچار فكرى اصولى به حال خودش خواهد كرد. بگذاريد بدانيم كه از
هيچ سمتديگرى راهىنيست.» و این یاس، نه یاس از آرمان، که یاس از
مستمسکهاییاست که تا به حال به آنها توسل میجستیم. شاعری که آرمانی
انسانی دارد در زمانهی زمامداری مجانین، تبلیغات و سرگرمیها سخت
تنهاست، حتی در سرزمین خویش تبعیدی است. آنچه درویش را از شاعران خوب
بسیار متفاوت میکند، تاکید او بر همین تغییر است. آنجا که از او
میپرسند: «زمین شرورانه تاریک است، پس چرا شعرهای تو روشن است؟» و
میگوید : «چرا که دلم از سی دریا بارور است.» .در شعری مینویسد«بیست سطر
از عشق نوشتم و محاصره، بیست متر، عقبنشینی کرد.» آنچه این محاصره را به
عقب میراند، آمیزهایست از عشق و نوشتن و به تعبیری معنا و عمل.
تعبیر
شاعر ما، احمد شاملو، شاید قدری این بیان درویش را برایمان روشنتر کند:
«درواقع هدف شعر نجات جامعهی بشرىست از طريق عشق انسان به انسان
از مهلكهئى كه سياستچىها به بهانهی انواع و اقسام نظريههاى
ايدهئولوژيك براى تبيت قدرتهاى فردى يا گروهى پيش پاى جوامع
مختلف حفر مىكنند. در حالى كه شاعر،عشقى را تبليغمىكند كه در
راهاش از جان مىتوان گذشت درحالى كه سياستچى اول چيزى كه جلو
جامعه علم مىكند يك دشمن نابكار فرضى است كه سرش را بايد به سنگ
تفرقه كوبيد. گرگى براى گله مىتراشد تا مقام چوپانى خودش را توجيه
كند.» یا آنجا که میگوید: «شعر و سیاست کجا به هم میرسند؟ متقابلا بر
سر نعش یکدیگر!»
۳
«منظوراز كوچ غريب دقيقا كوچ باور نكردنىاست.
برداشتمن -دست كم از تاريخ خودمان- چنين چيزىاست: در به درى از مظالم
اجتماعى و فرهنگى. ما هيچ وقت فرصت يكجا ماندن نداشتهايم. اين كوچ همان
است كه بعد تاريخ ما را با صفت "بىقرارى" وصفمىكند.» (احمد شاملو)
تبعیدی
که درویش از آن سخن میگوید از تبعید جغرافیایی فراتر است. و در این منظر
است که محمود درویش شاعر ما نیز هست. او همهی فلسطین بود که در
فرودگاههای جهان طعم گزندهی آن قرابهی تلخ را چشیده بود. صدای همهی
شکست خوردگان بود که شعر را نه چون غمنامهى فردىى عاشقانهای که
همچونسلاحى در مبارزه براى بهروزىى انسان بهدست گرفت و ارزش وجودىى
خود وشعر را انكار نکرد. مبارزهای که شاعر در آن گام مینهد از بیراههی
جمود و تعصب نمیگذرد.
۴
امروزه شاعران خوب بسیارند، اما شاعرانی چون محمود
درویش از شمار انگشتهای دست شاید تجاوز نکنند. تفاوت در نکتهای است که
شاعر فلسطینی دیگری دربارهی شعر شاعران اسرائيلی میگوید:«فکر میکنم
آنها همه مشکل اصلی را درک نمیکنند. در وهم و فراواقعیت سوررئال زندگی
میکنند. اگر آنها درگیر مسئله نشوند، ما موظفیم آنها را درگیر کنیم.»
نه
کلمات و نه سکوت، هیچیک یاری نمیکنند تا محمود درویش را به زندگی
برگردانیم. اما آرمان او زندهاست. چنانکه آرمان احمد شاملو برای ما
زندهاست. در عصر تلخ تبعید، آوارگی و بیمقصودی، ما از آرمانهایمان
بینیاز نیستیم.
مرگ درویش را به تمام شاعران فلسطین و شاعران
سرزمینمان و همهی کسانی که دغدغهای برای بهروزی انسان در دل دارند
تسلیت میگوییم و به یادش شعری از او میخوانیم:
میخواستند مرا مرده ببینند، پس گفتند او مال ماست، از ماست.
بیست سال صدای قدمهاشان را بر دیوارهای شب میشنیدم.
دری را نمیگشودند، هنوز هم اینجا هستند. از آنها، سه تن را میبینم:
یک شاعر، یک قاتل و یک کتابخوان.
شراب مینوشید؟ من پرسیدم.
آری، آنها چنین گفتند.
کی میخواهید به من شلیک کنید؟ پرسش از من بود.
سخت نگیر، پاسخ از آنها.
جامهاشان را به خط کردند و برای مردم آواز سر دادند.
پرسیدم: مرا کی به قتل خواهید آورد؟
چنین شدهاست، آنها گفتند... چرا پیشاپیش روی به جانت آوردی؟
تا بتواند دور چهرهی خاك بگردد، من گفتم.
زمین شرورانه تاریک است، پس چرا شعرهای تو روشن است؟
چراكه دلم از سی دریا بارور است، من گفتم.
پرسیدند: شراب فرانسوی را برای چه دوست داری؟
چون باید زیباترین زنان را دوست بدارم، پاسخ من چنین بود.
مرگت را چگونه میخواستی؟ آنها پرسیدند.
آبی، مثل ستارههایی که بر پنجرهای میبارند، باز هم شراب مینوشید؟
آری، مینوشیم. آنها گفتند.
حواستان به وقتتان باشد. از شما میخواهم مرا آهسته آهسته بکشید
تا بتوانم آخرین شعرم را برای یارم بنویسم.
خندیدند،
و از من تنها کلماتی را بردند که به یارم تقدیم شده بود.
محسن عمادی
سایت رسمی احمد شاملو