تبليغاتX
زبان فارسي/Persian Language

زبان فارسي/Persian Language

انتشار ویراست دوم دیوان حافظ به سعی سلیم نیساری



  
ویراست دوم دیوان حافظ، بر اساس نسخه‌های خطی سده نهم به کوشش سلیم نیساری، عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی، توسط انتشارات سخن منتشر شد. یکی از ویژگی‌های دیوان حافظ این است که در فاصله چهارصد سال پس از درگذشت حافظ (792 ق) تا زمان رواج چاپ، که کتاب‌ها از طریق دست‌نویس تکثیر می‌شد، سفینه شعر حافظ بیش از هر دیوان دیگر استنساخ شده‌ است.
ویژگی دیگر دیوان حافظ افزونی اختلاف کلمات و عبارات در ضبط آن دست‌نویس‌هاست. هیچ‌یک از کاتبان دیوان حافظ در کنار رقم و تاریخ دست‌نویس خود این آگاهی را نیفزوده‌اند که اشعار را از متن کدام نسخه رونویسی کرده‌اند.در کار تصحیح دیوان حافظ تردیدی نیست که برای تعیین نسخه‌های اساس باید حد و مرزی در نظر گرفته شود و شرایط استفاده از آن نسخ معلوم گردد.
استناد به «نسخ خطی سده نهم هجری» شرط اصلی تعیین نسخه‌های اساس است.به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی فرهنگستان زبان و ادب فارسی، دفتر دگرسانی‌ها در غزل‌های حافظ توسط سلیم نیساری تهیه شد و اکنون مندرجات پنجاه نسخه خطی متعلق به سده نهم هجری در اختیار همگان قرار دارد؛ ازاین‌رو، در تدوین اشعار حافظ نقل همه اختلاف‌های ضبط پنجاه نسخه خطی سده نهم در ذیل هر غزل نه عملی است و نه ضرورت دارد.
در مجموعه حاضر، ترتیب ابیات غزل‌های مندرج در بخش اوّل دیوان غالباً همان است که در دفتر دگرسانی‌ها در غزل‌های حافظ با توجه به ترتیب ابیات آن غزل در اکثر نسخه‌های خطی نقل شده‌است.
بعضی از غزل‌ها در تعدادی از نسخ بیتی افزوده دارد که انشاد متفاوتی از مضمون یکی از ابیات آن غزل است و گاهی قافیه هر دو بیت مشترک است.این قبیل ابیات در متن غزل داخل نشده و در دفتر دگرسانی‌ها مشخص می‌گردد که هر بیت خارج از متن در کدام نسخه‌ها و نخستین بار در کدام نسخه کتابت شده ‌است.
در این مجموعه ابتدا فهرست 51 نسخه خطی سده نهم و پس از آن پیشگفتار مصحح آمده ‌‌است.پیش از آغاز بخش اوّل دیوان، مقدمه جامع دیوان حافظ (محمد گلندام) درج شده و سپس غزل‌ها (از شماره 1 تا 424) آمده ‌است.
بخش دوم شامل پیوست‌های غزل‌ها (غزلواره‌ها، تشبیب و تغزل: از شماره 425 تا 474) است و پس از آن نیز بخش‌های ترکیب‌بند، قصیده‌ها (ق 1 تا 14)، مثنوی‌ها، قطعات و رباعیات آمده‌ است.
در پایان نیز فهرست الفبایی غزل‌ها و قصیده‌ها دیده می‌شود.ویرایش دوم دیوان حافظ، بر اساس نسخه‌های خطی سده نهم، تدوین سلیم نیساری، عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی است که در 584 صفحه و با شمارگان هزار و 650 نسخه، به بهای 12 هزار و 500 تومان ازسوی انتشارات سخن منتشر شده‌ است.
+ نوشته شده در  بیست و پنجم مرداد 1388ساعت   توسط بیژن آزاد  | 

نگاهی به «ژوزه ساراماگو» نویسنده ی پرتقالی
 رمان «کوری» و برنده نوبل ادبیات در1998
کوری در شهری دور
فرهنگستان سوئد به ستایش و تمجید از ژوزه ساراماگو – نویسنده ی پرتقالی – می پردازد و در نامه ی که اهدای جایزه ی نوبل ادبیات سال 1998 را رسماً اعلام می کند خطاب به وی می گوید : « آثار ساراماگو با تمثیلهای ملهم از تخیل و شفقت و طعنه ما را بی وقفه وادار به ادراک یک واقعیت فرار و مبهم می کند . »
زبان و بیان خاص ساراماگو که تخیل و تاریخ و انتقاد از سرکوب سیاسی و فقر را با هم ترکیب می کند باعث شده که او را بتوان بیشتر در زمره ی شاعرانی در امریکای لاتین مانند گابریل گارسیا مارکز به شمار آورد ، اما او خود می گوید که از سروانتس و گوگول بیشتر تاثیر پذیرفته است ، سارا ماگو معتقد است : « ادبیات اروپا  نیازی به تقلید از ادبیات امریکای لاتین ندارد هر کشوری می تواند از بطن فرهنگش به رئالیسم جادویی خاص خود دست پیدا کنند » ، البته در بین منتقدان سرشناس عده ای اثر او را بیش از حد روشنفکرانه  می دانند و اعتقاد دارند که آثارشان با آثار ادبی آمریکای لاتین قابل مقایسه نیست ، اندیشه ی بسیار بحث انگیز و  یا با نگاهی کلی تر طرز فکر ساراماگو  بیشتر با افکار عمومی کشورش و حکومتش در تقابل و تضاد  کامل بوده است و او بیشتر از آنچه به دنبال کسب شهرت برآید حتی صراحت لهجه ای بسیار تند داشت که بیشتر سبب می شد به شخص مقابل او بر بخورد، در جایی گفته بود : « من آدم شکاک و نجوشی هستم و قربان صدقه ی کسی نمی روم . نمی توانم لبخند بزنم ، دوره بیفتم و برای خودم دوست بتراشم » .
یکی از آثار بسیار مهم و جنجالی او به نام « انجیل به روایت عیسی مسیح » که در سال 1992 منتشر گردید موجب بوجود آمدن بحث های بسیار زیادی شد حتی تا به آنجا که وزیر کشور پرتقال بسیار بر آشفت و دستور داد تا نام او را از فهرست نامزدهای  «جایزه ادبی اروپا » حذف کنند و در این مورد گفت : « این رمان توهین به کاتولیک های پرتقال است و موجب تفرقه افکنی در کشور شده است » ، ژوزه ساراماگو سر انجام به نشانه ی اعتراض به واکنش های نشان داده شده و به همراه همسر اسپانیاییش پرتقال را ترک کرد و به جزیره ی «لانساروت» که از مناتق آتشفشانی جزایر قناری رفت و به این ترتیب او همانند بسیاری از نویسندگان دنیا به تبعیدی خودخواسته مجبور شد .
ساراماگو بارها نامزد جایزه ی نوبل ادبیات شده بود و در نهایت هرچند بسیار دیر و در سن 76 سالگی ِاو مطابق با سال 1998 این جایزه به او تعلق گرفت ، آثار این نویسنده ی شاعر که رئالیسم جادویی را با انتقادات گزنده ی سیاسی می آمیزد به بیست و پنج زبان شاخص دنیا ترجمه شده است و در ایران نیز مینو مشیری ترجمه ی نسبتاً خوبی از بعضی از رمانهای او مخصوصاً رمان «کوری» به چاپ رسانده است ، کوری مورد نظر او در این کتاب به نوعی کوری عرفانی و معنوی می باشد و رفتار عاقلانه خود به نوعی آغاز بینایی است ، ژوزه ساراماگو زبان و کلام بسیار پیچیده را در دیالوگ های تمام شخصیت های رمان مخصوصاً در پایان رمان در دهان زن دکتر قرار داده است : « چرا ما کور شدیم ؟ نمی دانم ، شاید روزی بفهمیم ، می خواهی عقیده ی مرا بدانی؟ بله ، بگو ، فکر نمی کنم ما کور شدیم ، فکر می کنم ما کور هستیم ، کور اما بینا ، کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند . »
رمان کوری در سال 1995 به انتشار رسید و در این زمینه خود نویسنده ادعا می کند کوری موجود در این شهر کوری واقعی نیست ، تمثیلی است ، کور شدن عقل و فهم انسان است ، او در این کتاب عمیقاً به عدالت اجتماعی احترام گذاشته است و عقل سلیم به همراه با خرد و تزکیه ی روح و جسم را تنها چاره ی پایداری هر جامعه ای عنوان کرده است .
ژوزه ساراماگو سال 1992 در خانواده ای تنگدست در تزدیکی شهر لیسبون به دنیا آمد و اولین رمانش را در سال 1947 به نام «کشور بی گناه» منتشر کرد ، به دلیل تنگدستی قادر نبود تحصیلات دانشگاهیش را به پایان برساند ، اما او 35 سال انتظار کشید تا سرانجام در سال 1982 پس از انتشار رمان «بالتازار و بلیموندا» به موفقیت ادبی و شهرت دست یافت  که این رمان داستانی تخیلی است که در دوره ی تفتیش عقاید اتفاق می افتد و جنگ میان کلیسا با مردم را که از درونمایه های مورد علاقه ی ساراماگو است را نشان می دهد ، فدریکو فلینی کارگردان مشهور سینما نیز رمان اخیر را بهترین رمانی که تا بحال خوانده است عنوان کرده است.
طی دیکتاتوری 41 ساله ی سالازار در پرتقال او جبه ی مبارزه را انتخاب کرد و هنوز هم بر سر عقاید خود باقیست ، او سپس در سال 1984 رمان « سالگرد مرگ ریکاردو»  را به رشته ی تحریر در آورد که رمانی سورئالیستی در مورد زندگی یک پزشک شاعر است و همزمان با او به قدرت رسیدن فاشیسم را در سال 1936 به تصویر در می آورد و از مردم پرتقال به دلیل سکوتی که در برابر دیکتاتوری سالازار در پرتقال کرده بودند به سختی انتقاد می کند ، ساراماگو در همه ی رمانهایش تاریخ و باور های کشور پرتقال را از دیدگاهی کاملاً انتقادی نگاه می کند و در این مورد پرفسور کارلوس ریس - رئیس و استاد ادبیات دانشگاه کویمبرا – در مورد او می گوید : « او به رویدادها و قهرمانان گذشته ی پرتقال می نگرد و نشان می دهد که رمان قادر است تاریخ را بازنویسی و ثابت کند که تنها تفسیر ، فقط یک متن رسمی تاریخ نیست » .
ژوزه ساراماگو بی شک مشهورترین چهره ی ادبی و اولین نویسنده ی این کشور ده میلیون نفری است که معتبرترین جایزه ی ادبی جهان یعنی نوبل را بدست آورده است ، هنگامی به اهمیت این موضوع برای زبان پرتقالی پی می بریم  که بدانیم زبان پرتقالی به غیر از خود کشور پرتقال در کشور برزیل و پنج کشور مستعمره ی سابق پرتقال در افریقا و به عبارت بهتر توسط 180 میلیون نفر در دنیا مورد استفاده قرار می گیرد ، اهدای این جایزه به این زبان و این نویسنده سبب ورود فرهنگ و زبان پرتقالی به جریان جهانی ادبیات و فرهنگ شده است .     
در شهری شیوع همگانی کوری هراس انگیزی آن هم نه کوری سیاه و تاریک ، که کوری سفید و تابناک صورت می پذیرد ، جغرافیای این شهر در تخیل نویسنده به محل خاصی اشاره نمی کند ، میتواند هرجایی باشد و کوچه ها نیز نام ندارند حتی اکثر شخصیت های رمان نیز نام مشخصی ندارند مانند : دکتر ، زن دکتر ، دختری که عینک دودی داشت ، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت ، پسرک لوچ و بسیاری دیگر اسم خاصی ندارند ولی روایت پیچیده ، ساختار خاص وسبک دشوار رمان پس از چند صفحه خواندن چنان جذابیتی پیدا میکند که خواننده نمی تواند رمان را کنار بگذارد ، هرجند نقطه گذاری متن همانند سایر رمان های موجود نیست اما نثر موجز این رمان به همراه پاراگرافهای طولانی در وحله ی اول زندگی کشدار و روزمرگی روح پیچیده ی انسان به انسان یاد آوری می کند .
او در پاراگراف آخر رمان کوری می نویسد :« زن دکتر از جا برخاست و به سمت پنجره رفت . به خیابان زیر پایش که مملو از زباله بود نگریست ، مردم را دید که فریاد می کشند و آواز می خوانند . آنگاه سر به سوی آسمان بلند کرد و همه چیز را سفید دید ، فکر کرد حالا نوبت من است . از ترس نگاهش را به پایین دوخت . شهر هنوز سر جایش بود . »
رمانهای ژوزه ساماگو :
1 – کشور گناه (1947)
2 – بالتازار و بلیموندا (1982)
3 – سالمرگ ریکاردو ریس (1984)
4 – قایق سنگی ( 1986)
5 – تاریخ محاصره ی لیسبون (1989)
6 – انجیل به روایت عیسی مسیح (1992)
7 – کوری (1995)
8 – یادداشتهایی از لانسروت (1996 به بعد)
9 – تمام نامها (1997)
 
 امیر محسن محمدی 
خوشه های آزادی


محمود موحدان
+ نوشته شده در  هفدهم خرداد 1388ساعت   توسط بیژن آزاد  | 

مريم مومني*

دو شنبه 4 فوريه 2008


قرن بيستم را خيلي‌ها عصر ارتباطات ناميده‌اند. يادم مي‌آيد که عنوان‌هاي ديگري هم داشت ـ کليدواژه‌هاي انقلابي در هر حوزه‌اي که به گمان خود تحول بزرگ‌تري ايجاد کرده بود در ميان القاب اين صد سال جاي گرفت. اما در حوزة علوم انساني شايد هيچ کليدواژه‌اي به اندازة «زبان» شايستگي حضور در اين فهرست القاب را نداشته باشد. فيلسوفان زبان، زبان‌شناس‌ها، متفکران اجتماعي، نويسنده‌ها و محققان زيادي به مطالعة زبان، ويژگي‌هايش، نحوة به‌کار بردن آن و اينکه تا چه حد بازتاب جهان اطرافمان است پرداختند. اين مطالعات در حوزه‌هاي مختلفي انجام شد. از بين اين گروه‌ها، زبان‌شناسان اجتماعي زبان را در بسترهاي مختلفي مثل جامعه، طبقة اجتماعي، گروه‌هاي قومي، جنسيت، تعاملات اجتماعي، نژاد و جغرافيا بررسي کردند. به ميان مردم رفتند و نحوة به‌کار بردن زبان را از نزديک ضبط و تحليل کردند. بحث‌هاي نظري را بسط دادند و عده‌اي هم بر مبناي دانش جديد در جهت رفع ناخوشي‌هاي اجتماعي تلاش کردند. ناخوشي‌هايي که به گمان آنها ريشه در خيلي چيزها ازجمله زبان داشت و با شناختن بيشتر زبان مي‌شد بر بخشي از آنها مرهم گذاشت. در اين ميان، گروهي از زبان‌شناسان اجتماعي به اهميت رابطة زبان و جنسيت پي بردند. زبان و جنسيت البته موضوع تازه‌اي نبود. ردپاي غيرعلمي آن به خيلي قديم‌تر برمي‌گشت و در باورها و فرهنگ عاميانه مي‌شد آثارش را ديد. اما از دهة شصت ميلادي، اين حوزه به‌طور جدي وارد تحقيقات دانشگاهي شد. در اين مقاله، با ارائة تاريخچة مختصر مطالعات زبان و جنسيت، چارچوب‌هاي پژوهشي اصلي و زيرشاخه‌هاي آن و رويکردهاي فکري اين مبحث نسبتاً نوپا را بررسي مي‌کنيم و در پايان نگاهي اجمالي داريم به روند پژوهشي فعلي اين علم ِ ميان‌رشته‌اي در دنيا. مقالة حاضر، اولين مطلب از مجموعة مقالاتي است که سعي در معرفي اين حوزة نوپا دارد و با نگاهي اجمالي به برجسته‌ترين آراي اين حوزه اشاره مي‌کند. در مقالات آيندة اين مجموعه، به بسط و شرح ملموس‌تر اين اشاره‌ها خواهيم پرداخت.

تاريخچة مختصر مطالعات زبان و جنسيت

اوايل دهة هفتاد ميلادي بود که رابين لکاف مقالة مشهورش «زبان و موقعيت زن» را منتشر کرد و تحول شگرفي در مطالعات زبان‌شناسي اجتماعي به‌وجود آورد. لکاف که توجه ديگران را به رابطة ميان زبان و جنسيت جلب کرده بود، بيان مي‌کرد که زبان زنان با زبان مردان متفاوت است و بازگوکننده و درعين‌حال آفرينندة موقعيتي فرودست‌تر برايشان در اجتماع است. مقالة لکاف آغازگر مطالعات بسياري شد و محققان زيادي را وارد اين عرصه کرد. گروهي از آنها بر آن شدند که صحت نظرات او را به محک تجربه بگذارند. نظراتي که بر دو محور اصلي تکيه مي‌کرد: تفاوت زباني بين زنان و مردان و تأثير اين تفاوت در اجتماع که همان تسلط مردانه ناميده شده بود. در سال‌هاي پس از آن، اين دو محور مورد بحث در مقالة لکاف ستون‌هاي اصلي دو رويکرد گاه متضاد به اين موضوع را شکل دادند: رويکرد تفاوت و رويکرد تسلط. پژوهشگران رويکرد تفاوت به اين موضوع پرداختند که زنان و مردان به‌دليل تفاوت‌هاي بنياديني که دارند ـ مانند تفاوت در اجتماعي شدن و نوع رفتاري که در جامعه با آن مواجه‌اند ـ به گونة متفاوتي صحبت مي‌کنند. يکي از مشهورترين کتاب‌هاي اين حوزه را دبورا تانن در سال 1990 نوشت.1 محققاني که در حوزة تسلط فعاليت مي‌کردند بر اين عقيده بودند که سلطة مردان بر زنان باعث ايجاد اين تفاوت زباني شده و موقعيت زنان را در اجتماع در سطحي فرودست‌تر از مردان نگاه داشته است. دو پژوهشگر معروف اين رويکرد، جوليا پنلوپه و ديل اسپندر بودند. پنلوپه در 1990 کتابي نوشت با عنوان آزادانه سخن گفتن: فراموش کردن دروغ‌هاي زبان پدران.2 کتاب اسپندر که ده سال قبل از كتاب پنلوپه چاپ شد مرد زبان را ساخت3 نام داشت که خيلي‌ها آن را خواندند و کتاب بسيار بحث‌برانگيزي بود. اواخر دهة هفتاد بود که گروهي از محققان بر آن شدند که اين گرايش به دوگانة تفاوت‌ـ‌تسلط را تغيير دهند. اين گروه اظهار داشتند که پژوهشگران بايد با دقت بيشتري به تفاوت‌هاي زبان‌شناختي و جايگاهي که اين تفاوت‌ها در آن رخ مي‌دهد بنگرند و افزون بر اين، تفاوت‌هاي درون هر گروه جنسي، چه زن و چه مرد، را در نظر داشته باشند. اين توجهات سررشتة پژوهش‌ها را از تفاوت‌هاي زباني بين زنان و مردان به جست‌وجوي علت اين تنوع گفتاري بين دو گروه تغيير داد و اين سؤال را مطرح کرد که تاب تحمل اين تنوع کجاست. به عبارتي ديگر، تنوع چگونه جنسيت را شکل مي‌دهد؟ دهة نود ميلادي تغيير نگاه ديگري را در مطالعات زبان و جنسيت به همراه داشت، تغيير نگاه به مقولـة «جنسيت» كه متأثر از آراي فيلسوف مهم اين حوزه، يعني جوديت باتلر بود. تحليلگران از آن پس به مقولة جنسيت به مثابة آنچه فرد «انجام مي‌دهد» مي‌نگريستند، نه آنچه ذاتاً «دارد». با اين عينک تازه، جنسيت وجود دارد و نه‌تنها وجود دارد، بلکه مكرراً توليد و بازتوليد مي‌شود.

دو چارچوب اصلي: ذات‌گرايي و ضدذات‌گرايي

رويکردهاي اصلي در مطالعات زبان و جنسيت را مي‌توان به دو چارچوب اصلي ذات‌گرايي و ضدذات‌گرايي تقسيم کرد. دبورا کامرون مي‌گويد ذات‌گرايي را نويسنده‌هاي مختلف به‌ صورت‌هاي متفاوتي به‌کار برده‌اند، و اين واژه بار معنايي منفي دارد (مثل واژه‌هاي شوونيسم يا آنارشيسم). او ذات‌گرايي را اين‌طور تعريف مي‌کند كه ذات‌گرايي باور داشتن به ذات است. يعني اعتقاد به اينکه ويژگي يا ويژگي‌هاي ذاتي و بنيادين و ثابتي وجود دارد که تمام اعضاي هر گروه يا رده در آن شريک هستند و آن خصوصيات را دارند و همين خصوصيات متمايزکنندة آنها از اعضاي رده‌هاي ديگر است. اين رده‌ها در مبحث مورد نظر ما زنان و مردان هستند. معروف‌ترين نمونة ذات‌گرايي در مبحث جنسيت، تفاوت زيست‌شناختي است. ذات‌گرايان معتقدند که تفاوت بين مرد و زن امري بيولوژيکي و طبيعي است. آنها بر اين باورند که همة زنان در بنياد مانند هم هستند و به‌طور اساسي با مردان فرق دارند. به عبارت ديگر، ذات‌گرايي يعني اينكه بعضي خصوصيات ذاتي وجود دارد که تمام زنان مالك آنها هستند و بر مبناي همين ويژگي‌ها آنها را در ردة زنان قرار داده‌اند. اما مخالفان ذات‌گرايان بر اين باورند که جنسيت، نه در طبيعت و نه در محيط پرورشي، ويژگي ثابتي براي مردان و زنان نيست. بعضي از ضدذات‌گرايان تندرو مي‌گويند که ما هويت ثابت جنسي نداريم و جنسيت فرآيندي است که آن را مكرر انجام مي‌دهيم يا اجرا مي‌کنيم و در موقعيت‌هاي مختلف ممکن است اجراي جنسيت ما متفاوت باشد.

چارچوب‌هاي اصلي ذات‌گراييچارچوب نقصان4

چارچوب نقصان که رويکردي سنتي است، گفتار زنانه را در مقايسه با گفتار مردانه داراي نقصان مي‌بيند. به اين نقصان (با سرمنشأ طبيعي يا پرورشي) بارها در فرهنگ و باور عامه اشاره شده است. براي مثال، کليشه‌هاي زيادي مبني بر پرحرف بودن زنان و اينکه سخني که مي‌گويند فاقد پيچيدگي و اهميت لازم است و تمايل زنان به سخن‌چيني وجود دارد. كتاب‌هاي آداب معاشرت از قرون وسطي تا دوره‌هاي معاصر به زنان آموزش داده‌اند که چطور حرف بزنند، چه بگويند و چه نگويند و چقدر بگويند. در آن کتاب‌ها زنان را پرهيز داده‌اند که سخن‌چيني نکنند و از بيان نظر شخصي خود صرف‌نظر کنند و آهنگ صدايشان را همواره پايين و آرام نگه دارند و لحني موافق داشته باشند. اين کليشه‌ها و باورها به فرهنگ عامه محدود نشده و دانشگاهيان هم در توجيه چارچوب نقصان در زبان زنان نقش مهمي بازي کرده‌اند. براي مثال، استاد دانشگاهي به اسم جسپرسون بر اين باور بود که زنان نسبت به مردان دامنة لغات محدودتري دارند، ساختارهاي ساده‌تري را براي بيان جمله‌هايشان به‌کار مي‌برند و تمايل دارند که بدون تفکر سخن بگويند که نتيجه‌اش مي‌شود گفتن جمله‌هاي ناقص بسيار.

چارچوب تسلط:رويکرد نظري تسلط

رويکرد تسلط بيانگر اين است که گفتار زنانه نتيجة تسلط مردانه است و دليل اين تسلط، طبيعت سلسله‌مراتبي ِ جنسيت است. در اين چارچوب، دو اصطلاح تسلط و فرمانبرداري به ترتيب به مردانگي و زنانگي اطلاق مي‌شود. اسپندر، يکي از معروف‌ترين زبان‌شناسان اجتماعي، در کتاب مرد زبان را ساخت، که در اين چارچوب فکري بسيار به آن ارجاع داده شده، بيان مي‌کند که زنان در طول تاريخ نمي‌توانستند تأثيري بر زبان داشته باشند چون همواره مردان آنان را ساکت كرده و کنار گذاشته‌اند. مرداني که نسبت به زنان در جامعه مرئي‌تر بودند و صدايشان رساتر: فيلسوف‌ها، سخن‌پردازان، شعرا، سياستمداران، دستوريان، زبان‌شناس‌ها و معلم‌ها. اسپندر مثال‌هاي زيادي براي شرح استدلالش مي‌آورد. يکي از آنها عبارت «مادر بودن» و معنايي است که در اجتماع دارد. او تسلط مردانه بر معناي اين عبارت را توضيح مي‌دهد: «مادر شدن و به دنيا آوردن فرزند، آن‌طور که مردان گفته‌اند، رضايت‌بخش‌ترين تجربة ممکن براي زنان است. اين معنا درد و سختي‌هاي به دنيا آوردن بچه را مخفي مي‌کند.» اسپندر در ادامه مي‌گويد: «براي تغيير دادن ساختار زن‌ستيز جامعه، بايد خود زبان را تغيير داد.» اين رويکرد انتقادهايي را هم به دنبال داشته است. کامرون مي‌گويد: «از محققان اين رويکرد به‌دليل طرح فرضياتي ساده‌انگارانه دربارة قصد مردان در سخن‌گويي براي تسلط يافتن بر زنان انتقاد شده است. انتقاد ديگر متوجه رابطه‌اي است که اين رويکرد در مورد راهبردهاي زبان‌شناختي قدرت يا از دست دادن آن مطرح مي‌کند.»

رويکرد عملي تسلط: تصحيح سياسي

اصطلاح تصحيح سياسي به هر نوع تلاشي گفته مي‌شود که نمايانگر تغيير جامعه در جهت دگرگوني وضع موجود باشد. دويل اين اصطلاح را اين‌گونه توضيح مي‌دهد: «يکي از اهداف تصحيح سياسي اين است که به اعضاي گروه‌هاي به‌حاشيه‌رانده‌شده اين فرصت را بدهد که آن‌طور که ترجيح مي‌دهند خود را براي ديگران توصيف کنند.» يکي از وجوه اين جنبش اصلاح کردن عبارت‌هايي با بار معنايي منفي است. بعضي از اين عبارت‌ها که برچسب سياسي آزاردهنده‌اي دارند گاه بين اعضاي خود گروه، به‌عنوان عبارت‌هايي مثبت و خود‌ـ‌تعريف پذيرفته مي‌شوند، مثل «کويير5». تصحيح سياسي منعکس‌کنندة اين ايده است که تغيير در زبان باعث تغيير معنا مي‌شود. بنابراين، با نامگذاري دوبارة مفاهيم و اشيا، که هدف بعضي از فمينيست‌هايي بود که معتقد به تسلط مردان در زبان بودند، مي‌توانستند عبارت‌هايي جديد را وارد زبان کنند و معنايي مثبت بيافرينند.

رويکرد تفاوت

رويکرد تفاوت مي‌گويد که زبان زنان بازگوکنندة هنجارهاي اجتماعي زيرفرهنگ (خرده‌فرهنگ) زنانه است و به همين ترتيب، زبان مردانه هم هنجارهاي زيرفرهنگ مردانه را منعکس مي‌کند. در نتيجه، تفاوت بين مردان و زنان مانند تفاوت دو سخنگويي است که از دو سيارة مختلف آمده‌اند و از هنجارهاي يکديگر بي‌خبرند و ممکن است در ارتباط برقرار کردن با يکديگر دچار سوءتفاهم شوند. طبق نظر گروهي از محققان، انطباق يافتن مردان و زنان با جامعه در زيرفرهنگ‌هاي مختلف زبان‌شناسي اجتماعي دليل تفاوت بين نحوة صحبت کردن آنهاست. رويکرد تفاوت که بعد از رويکرد تسلط پديد آمد، در تلاش است که تفاوت‌هاي جنسي در توانايي برقراري ارتباط و به‌ويژه زبان زنانه را با نگاهي مثبت مطالعه کند. يکي از معروف‌ترين محققان اين حوزه دبورا تانن است. او در کتابش که محبوبيت بسياري هم در زمان خودش به‌دست آورد بيان کرد که اين هنجارهاي اجتماعي از کودکي پسران و دختران را از هم جدا مي‌کند و تا بزرگسالي ادامه دارد: «دختران و پسران در دو جهان متفاوت کلامي بزرگ مي‌شوند و آشنا شدنشان با جامعه در همان گروه جنسي خودشان صورت مي‌گيرد. بنابراين، اعضاي دو زيرفرهنگ جدا هستند. اين تفاوت در آينده باعث ايجاد سوءتفاهم و مشکلات ارتباطي بين آنها مي‌شود.» انتقاد واردشده به اين رويکرد اين بود که محققان اين چارچوب نتوانسته بودند بين تسلط مردانه در ارتباط‌هاي فردي و تسلط مردانه در ساختارهاي اجتماعي تمايز قائل شوند. تسلطي که زنان را در جايگاه فرودست‌تري مي‌نشاند.

چارچوب ضدذات‌گرايي

چارچوب ضدذات‌گرايي، همان‌طور که از اسمش پيداست، در مقابل چارچوب ذات‌گرايي قرار مي‌گيرد. ويژگي‌هاي اصلي اين چارچوب پست‌مدرن طبق تعريف کامرون عبارت‌اند از: «تأکيد بر تنوع، انتقاد از روايت‌هاي بزرگ، اصرار به ساختارشکني تفاوت‌هاي دوقطبي، و تمايل آن به زير سؤال بردن طبقه‌بندي‌هايي که ظاهراً ثابت و طبيعي به‌شمار مي‌آيند.» در بازانديشي «جنس»6 و «جنسيت»7، جوديت باتلر، فيلسوف مشهور اين حوزه، «جنسي» را پديده‌اي تعريف مي‌کند که تنها زماني وجود پيدا مي‌کندکه به اجرا درآيد. براي او عوامل زيست‌شناختي بي‌معني است. تنها راه شناختن جنس به‌زعم باتلر از طريق گفتمان‌هاي ايدئولوژيک دربارة جنسيت است. هم جنس و هم جنسيت هر دو سازه‌هاي اجتماعي و فرهنگي هستند و در نتيجه، تفاوتي بينشان نيست. طبق تعريف کامرون، «جنسيت» چيزي است که فرد با تکرار رفتارهايي آن را اجرا مي‌کند و امري «در حال اجراست». تغيير پارادايم ديگري که در اين رويکرد پست‌مدرن رخ داده است، نگاه کردن به «جنسيت» از منظر تنوع (و نه تفاوت دوقطبي گونة مرد/ زن) است. سؤال‌هاي اساسي اين دو رويکرد با هم متفاوت است. در رويکرد اول (ذات‌گرايي) محققان در تلاش براي پاسخ دادن به اين سؤال هستند که «تفاوت بين زن و مرد از چه جنبه‌هايي است»، درحالي‌که در رويکرد ضدذات‌گرايي به دنبال اين سؤال، پرسش ديگري مطرح مي‌شود: «منظورتان کدام مردها و کدام زن‌هاست؟» پژوهشگران ضدذات‌گرا بر اين باورند که زن و مرد نوعاً وجود ندارد و زنانگي و مردانگي تحت تأثير عواملي مثل قوميت، طبقة اجتماعي، سن و شغل است. بنابراين، اقسام متنوعي از زنانگي و مردانگي وجود دارد. در اين تغيير پارادايم از جريان اصلي زبان جنس‌گونه به جريان غيراصلي آن، پژوهشگران براي مثال در تلاش براي مطالعة زبان‌شناختي مردان و زنان در شغل‌هاي غيرمعمول و همچنين گويشوران دگرباش هستند.

عرصه‌هاي فعلي تحقيق

رويکرد ضدذات‌گرا زبان‌شناسان اجتماعي بسياري را به تحقيق در سه عرصة مختلف در مطالعات زبان‌ـ‌جنسيت تشويق کرده است. عرصة اول عملکرد زبان‌شناختي جنسيت‌هاي مختلف است. عرصة بعدي حوزة جنسيت، امور جنسي و دگرهنجاري9 است؛ و عرصة سوم زبان و جنسيت را در جايگاه‌هاي «عمومي»10 بررسي مي‌کند. شرح مختصري از اين سه عرصه در زير مي‌آيد.

عملکرد زبان‌شناختي جنس‌گونه‌هاي مختلف: از اواسط دهة نود ميلادي، گروهي از محققان تحت تأثير نظريه‌هاي جوديت باتلر، که جنس‌گونگي11 را آنچه فرد انجام مي‌دهد و نه آنچه ذاتاً دارد تعريف کرده بود، تحقيقات خود را بر شيوه‌هاي مختلف اجراي جنسيت متمرکز کردند. شيوه‌هايي که فرد جنسيتش را با به‌کار بردن و تکرار آنها به وسيلة وارياسيون‌هاي زبان‌شناسي نشان مي‌دهد ـ از طرز تلفظ صداهاي مختلف گرفته تا انتخاب دايرة واژگاني مخصوص. براي مثال، مي‌توان به مطالعات کي‌را هال در مورد تکنيک‌هاي گفتاري‌اي که کارگران سکس تلفني به‌کار مي‌برند و مطالعات مري بوخولتس دربارة زبان‌شناسي دگرباش اشاره کرد.

جنسيت، امورجنسي و دگرهنجاري: در عرصة دوم، تمرکز بر هويت‌هاي جنسي و اجراهاي مختلف جنسيت است. مثال ديگر، هويت‌هاي دگرجنس‌خواهانه‌اي است که به‌طور خاص مورد مطالعه قرار گرفته‌اند. پژوهشگران اين عرصه تحقيق خود را به مطالعة زبان‌شناختي همجنس‌گرايان اروپا و امريکاي شمالي محدود نمي‌کنند و هويت‌هاي جنسي در ديگر نقاط جهان را نيز مورد بررسي قرار مي‌دهند، مثل هيجراهاي هند، يان داوودوهاي نيجريه، کاتوئي‌هاي تايلند، باتوت‌هاي فيليپين، فاکالئيتي‌هاي تونگان و تراوستي‌هاي برزيل.

زبان و جنسيت در جايگاه‌هاي «عمومي»: حوزة سوم تحقيق که در نگاه اول ممکن است شبيه چارچوب ذات‌گراي تسلط به‌نظر برسد، رابطة بين زبان و جنسيت را در جايگاه‌هاي عمومي و صحنه‌هاي اجتماع (مثل کار، آموزش و سياست) بررسي مي‌کند. پژوهشگران اين حوزه نگاه تازه‌اي به جنسيت و تسلط مردانه دارند. درحال‌حاضر، در جوامع غربي معقول نيست که تسلط مردانه را ساده‌انگارانه به اين مربوط بدانند که به حاشيه راندن زنان از عرصه‌هاي عمومي باعث نقصان مهارت‌هاي زباني آنان شده است. آنها در پي يافتن مکانيزم‌هاي پيچيده‌تر و دقيق‌تري هستند که ممکن است در عرصه‌هاي عمومي منجر به بازتوليد نابرابري شود.

جمع‌بندي

در اين مقاله، بعد از ارائة تاريخچة مختصر مطالعات زبان و جنسيت، دو چارچوب اصلي فکري اين حوزه مورد بررسي قرار گرفت و شرح داده شد که چارچوب اول و نسبتاً سنتي‌تر، چارچوب ذات‌گرايانه است که جنسيت را امري ذاتي و طبيعي مي‌داند و در سه زيرشاخة نقصان، تسلط و تفاوت به بررسي ويژگي‌هاي زبان‌شناختي مردان و زنان مي‌پردازد. در مقابل آن، چارچوب ضدذات‌گرايانه، با رويکردي پست‌مدرن، دوقطبي مرد/ زن را مورد مطالعه قرار داده است و با نگاهي جديدتر ارتباط بين جنسيت و زبان را بررسي مي‌کند.■

* دانشجوي مطالعات انگليسي دانشگاه وين

پي‌نوشت‌ها

1) Deborah Tannen, You Just Don’t Understand: Women and Men in Conversation, New York, 1990. 2) Julia Penelope, Speaking Freely: Unlearning the Lies of the Father’s Tongues, New York, 1990. 3) Dale Spender, Man Made Language, London, 1980. 4) deficit approach 5) queerدگرباش : 6) sex 7) gender 9) heteronormativity 10) public 11) sexuality

+ نوشته شده در  بیستم بهمن 1387ساعت   توسط بیژن آزاد  | 

نگاهي به كار تحقيقي «شاهد بازي در ادبيات فارسي» / شهرنوش پارسي پور

دكتر سيروس شميسا، در اين كار تحقيقي با ارزش، با تكيه بر ادبيات فارسي، بويژه شعر، ميكوشد جريان شاهد بازي و علاقه به همجنس را كه از ديرباز در ايران سابقه داشته است مورد بحث و بررسي قرار دهد. نويسنده در جستجوي سابقه تاريخي اين رفتار متوجه فرهنگ يونان و فلاسفه اي نظير سقراط ميشود، كه به صراحت به اين مسئله و درگيري با آن اعتراف داشته اند. نويسنده از سوي ديگر فرهنگ تركان را زير سئوال برده و اين فرهنگ را نيز آميخته با رفتار همجنس گرايانه تعريف ميكند. در نتيجه ايران در جريان تاريخ، از سويي از ناحيه ي غرب و از ديگر سو از ناحيه ي شرق مورد هجوم مردماني بوده است كه گرايش به همجنس داشته اند. اما مسئله عجيب اين است كه ايشان تركان را با مغولان و تاتاران يكي قلمداد ميكند. اين در حالي است كه ميدانيم اين سه قوم، به رغم چشمهاي بادامي، از سه تيره مختلف هستند و به سه زبان مختلف گفت و گو ميكرده اند و ميكنند. در نتيجه يكي دانستن رفتار مغولان با تركان يا تاتاران درست به نظر نميرسد. البته شك نيست كه همجنس گرايي در ميان هر سه اين اقوام رواج داشته است. طبق تحقيقات خانم دكتر هما ناطق، چنگيز بر هر خاني كه غلبه ميكرد طي تشريفاتي با خان همبستر ميشد تا برتري او بر خان مغلوب تصريح شود. روشن است كه سپاهيان او نيز با سپاهيان طرف مقابل چنين رفتاري داشته اند.
و اما پرسش اين است كه آيا ايرانيان براي آشنا شدن با اين رسم و رسومات همبستري نيازمند يونانيان و تركان بوده اند؟
دكتر شميسا به دو حالت مختلف عشق به همجنس، عشق روحاني و عشق جسماني، توجه نشان ميدهد و از هر دوي اين دو حالت مثالهايي به دست ميدهد. اما در تاريخ بشري، باستاني ترين سندي كه نمايشگر عشق روحاني دو مرد به يكديگر است، در حوزه ي جنوب غربي ايران، در منطقه عراق به دست آمده است. منظورم حماسه گيل گامش است. در اين حماسه، گيل گامش پس از ملاقات با انكيدو، ناگهان تغيير روحيه ميدهد. لحظه ملاقات آنها زماني است كه گيل گامش ميخواهد از حق پادشاهي خود استفاده كرده و در شب زفاف باكره اي كه به خانه شوهر ميرود با او درآميزد. خبر را به انكيدو ميرسانند و او در سر راه گيل گامش كمين ميكند و با او ميستيزد. اين چالش عجيبي است. انكيدو ميتواند بر گيل گامش غلبه كند، اما به احترام مقام پادشاهي او شكست را ميپذيرد. از اين لحظه دوستي غريبي ميان اين دو مرد ايجاد ميشود. اين دوستي گرچه لحني برادرانه دارد، اما در حقيقت بيشتر به يك نوع عشق دو همجنس به يكديگر ميماند.
دكتر شميسا با ذكر نمونه هاي تاريخي نشان ميدهد كه بسياري از انواع شاهد ‌بازي در ميان لشكريان رخ ميداده، و از يار به عنوان "سرهنگ" يا "جنگجو" يا "تيركش" يا "كمان كش" و . . . نام برده ميشود. در حقيقت آغازينه رفتار همجنس گرايي در ميان مردان نيز بايد هماهنگ با آغاز دوران بازرگاني با راههاي دور و نزديك باشد كه در نتيجه پي درآمد لشكركشي هاي بعدي ست. بازرگانان نخستين دسته از مرداني هستند كه جدا از زنان به تنهايي راه ميافتند تا ابزارهايي را به جايي ببرند يا بياورند. باز ما ريشه اين مسئله را در حماسه گيل گامش پيدا ميكنيم. اين گيل گامش است كه به انكيدو پيشنهاد ميكند تا به اتفاق براي آوردن چوب درختان سدر براي ايجاد حصار براي شهر اوروك به جنگلهاي سدر لبنان بروند. در اين سفر رفتار اين دو مرد با يكديگر كاملا عاشقانه است. لحظه اي از يكديگر جدايي ندارند، و هر آن چه را كه اتفاق ميافتد براي يكديگر بازگو ميكنند. آنان در كنار يكديگر "هوم بابا" هيولاي جنگل سدر را ميكشند. سپس در جنگ ديگري گاو آسماني را كه بانو خدا ايشتار به جنگ آنها فرستاده است نابود ميكنند.
پس در اين سفر ما مواجه با چند ‌مسئله مهم هستيم:
1ــ دوستي عميق و عاشقانه دو مرد به يكديگر
2ــ حالت بازرگان مآبانه آنها كه براي آوردن چوب درختهاي سدر ميروند
3ــ حالت سرباز مآب آنها كه به جنگ هيولا ميروند
4ــ جنگيدن با اقتدار زنانه و هماهنگي نشان دادن براي نابود كردن اين اقتدار از طريق يك دل و هم زبان شدن
توجه به اين نكته ضروري است كه اين اسطوره حداقل در هفت هزار سال پيش شگل گرفته و از حدود پنج‌ هزار سال پيش بر الواح گلي مكتوب شده. جالب است هنگامي كه انكيدو ميميرد، گيل گامش، شش روز و هفت شب بر بالين او مينشيند، آنقدر مينشيند تا از بيني انكيدو كرمهايي خارج ميشود. اينجا زماني است كه گيل گامش اجازه ميدهد تا او را دفن كنند. در كتاب دكتر شميسا ميخوانيم هنگامي كه غلام محبوب جلال الدين خوارزمشاه ميميرد، او درست به همين صورت عمل ميكند. او همه را واميدارد كه روزهاي متوالي جسد را همراهي كنند. اما باز هم حاضر به قبول مرگ معشوق نميشود. هر روز از غذاي خود براي مرده ميفرستد و پرس و جو ميكند كه آيا او غذا را خورد يا نه.
در جوار اين اسطوره سومري ــ بابلي ــ آشوري ــ ايراني، ما آيين ميترا را داريم. در اين آيين كه كاملا باطني بود و زنان را نيز راهي به آن نبود و برمبناي كشتن "گاو آسماني" شكل گرفته، بدون هيچ شك و شبهه تداوم آيين را كه از دوران گيل گامش آغاز شده ميبينيم كه هدف اصلي آن نابود كردن اقتدار زنانه و جانشين كردن مرد در تبيين و تعريف تماميت هستي است. مسئله جالب اين است كه در يكي از هفت مقام و مرتبت آيين ميترايي ــ كه به كلي آييني مردانه است ــ ما با مقام "نامزد" يا "عروس" روبرو ميشويم، كه ميتوان تقريبا بدون شك و شبهه گفت همان مقامي است كه در ادبيات فارسي به آن "شاهد بازي" نام نهاده اند. پس در نتيجه گفت و گو از يونانيان و يا تركان در اينجا بي موردست. ما خود آغازگر رفتاري هستيم كه ــ بدبختانه ــ مجبور به ايجاد آن بوده ايم. من هيچ نوع مخالفتي با همجنس گرايي ندارم، اما بدون شك هر رفتار يك پيش زمينه اجتماعي دارد. هنگامي كه شما در بياباني زندگي ميكنيد كه غذا كم است، پس از مدت كوتاهي بيابانگرد ميشويد. به جستجوي غذا، زن را نميتوانيد با خود ببريد، چرا كه به سرعت برق مورد تجاوز قرار ميگيرد. پس مردانه ميرويد و آداب مردانه ميآفرينيد. ميتوان باور كرد كه نخستين دسته هاي همجنس گرا بيابانيان، بازرگانان نخستين و جنگجويان بوده اند. كم كم اما، همانطور كه دكتر شميسا جمع بندي كرده اند سر و كله ي شاهدان در ميان صاحبان ابزار و اصناف پيدا ميشود. اين نكته نيز بايد ريشه در فقر داشته باشد و همچنين عدم به كارگيري زنان كه باردار ميشوند. پس سر و كله پسران زيباي قصاب، آهنگر، مسگر و . . . پيدا ميشود. خانواده هاي بيچاره پسران خود را به شاگردي در اين دكانها ميگذارند و فرق پسر با دختر اين است كه باردار نميشود. اين قاعده نه در ايران كه در تمام دنياي قديم وجود داشته است. هنگامي كه در يكي از نخستين فيلم هاي ژاپني زني نقشي بازي كرد، صنف هنرپيشه هايي كه مردان به جاي زنان نقش بازي ميكردند اعتصاب كردند. آنان كار و پيشه خود را در خطر ميديدند.
من به طور جدي بر اين باور هستم كه نخستين قوم همجنس گراي دنيا مردمان منطقه فلات ايران هستند، و در اينجا نظرم به آريايي ها و تمامي مردمان ماقبل آريايي است كه در اينجا زندگي ميكردند. البته و بدون شك اين رفتار شايد ميليونها سال قدمت داشته باشد. اما اين منطقه است كه نخستين آمار را به صورت كتبي به دست ميدهد. دكتر شميسا به مسئله قوم لوط هم اشاره ميكند. ميدانيم كه حضرت ابراهيم از آرام به فلسطين رفته است. در نتيجه از آنجايي كه لوط خويشاوند نزديك اين شخصيت است، باز داستان به همين منطقه بازگشت ميكند.
اما از آنجايي كه حذف كامل زن امكان ندارد، چرا كه هيچ مردي قادر به زايش نيست، در نتيجه من فكر ميكنم در زبان فارسي حادثه عجيبي رخ داده است. ضمير "او" در زبان فارسي خنثي ست. من به تمام زبانهاي دنيا آشنايي ندارم، اما فارسي جزو زبانهاي نادري است كه ضمير سوم شخص مفرد خنثي را به كار ميگيرد. چرا؟
آيا جز اين است كه مرد‌ را در اين منطقه به زن تبديل كرده اند، و زن را به فرش زير پا؟
دقت كنيد كه شعبان جعفري در مصاحبه اي كه با او شده زنش را "اين" يا گاهي "اون" مينامد. "او" براي خطاب به كسي مورد ‌استفاده قرار ميگيرد كه داراي جان انساني است. ابزار ناطق نيست.
به اين نكته مهم نيز توجه كنيد كه "امام زمان به دست "زن ريش دار" كشته خواهد شد. اين زن بيچاره ريش دار كيست؟ اسطوره به چه كسي نگاه ميكند!؟‌
كتاب دكتر سيروس شميسا حامل نكات بسيار با ارزش و قابل تاملي است. ايشان با دقت زيادي بخش قابل ملاحظه اي از اشعار زبان فارسي، از رودكي تا حافظ و سعدي و جامي و بسياري ديگر را مورد مطالعه قرار داده اند و نمونه هاي با ارزشي را بيرون كشيده اند. كتاب در عين حال به بخشهايي از ادبيات فارسي توجه كرده است كه بنابر مصلحت از ديده ها پنهان مانده است
+ نوشته شده در  پانزدهم بهمن 1387ساعت   توسط بیژن آزاد  | 



گفت وگو با ساقی قهرمان، شاعر.








شعرساقی قهرمان در عین صراحت، سرشار از رنجی است که فریاد نمی کشد بلکه یقین های مخاطب را به شک تبدیل می سازد. قهرمان از هرچیزی که به دردش بخورد در شعرش استفاده می کند. در زبان دست می برد، از مسلمات حرف می زند ، به پرسش می کشد و بالاخره کاری کرده که شعرش خیلی مورد توجه قرار گرفته است. ساقی قهرمان متولد ۱۳۳۵ در مشهد است. از ساقی قهرمان چند مجموعه شعر از جمله «از دروغ» و «ساقی قهرمان. همین» و یک مجموعه داستان با نام «اما وقتی تنهایی، گاو بودن درد دارد» منتشر شده است. گفت وگوی شرق را با ساقی قهرمان بخوانید؛
● در جایی گفته ای که شاعرانگی را به ارث برده ای اما شاعر خوب بودن نتیجه تلاش توست. این حرف جسورانه ای است در حالی که شاعران ما فکر می کنند «شاعر بسیار خوب » به دنیا آمده اند؟
حرفی که گفته ام جسورانه نیست، تلاشی که کرده ام جسورانه است. در آن مورد هم، اگر نظری داشته باشم باید راجع به اقوام نزدیکشان باشد.
● در شعر «وزیر کار» فاعلیت شاعر در بطن سطرها روی مفعولیت به خود می گیرد آیا در این شعر مرز بین زنانه نویسی و مردانه نویسی را خواسته ای پشت سربگذاری؟
فاعل زمانی متشخص است که مفعول حضور نداشته باشد. هر جا هر دو با هم باشند، خطوط قدرت مبهم می شود. در شعر «وزیر کار»، راوی از مخاطب می خواهد که او را در شرایط خاصی قرار دهد. به مخاطب توضیح می دهد و آن شرایط را روشن می کند. در این شعر، ساقی قهرمان، به عنوان راوی قادر به تعیین نقش خود، انتخاب کرده در وضعیتی قرار بگیرد اما چون وظایف مخاطب راوی را خودش تعیین می کند، در این وضعیت انفعال وجود ندارد و مخاطب راوی، به دلیل آنکه راوی در حال دیکته کردن به اوست، قادر به سرنوشت راوی نیست و راوی مقهور مخاطب نیست، هر دو نقش را در آن واحد ایفا می کنند. حدس خود من این است که چون در مرزهای مرسوم زنانگی زندگی نمی کنم، خود به خود در شعر من این مرزها موجود نیستند. حالا، دقیقاً نمی دانم منظور شما از زنانه نویسی و ارتباط آن با فاعلیت ساقی قهرمان چیست. زنانه نویسی منطقه ای؟ یا زبان زنانه؟ مشکل ما جایگزین کردن مردانه با زنانه نیست، آن اتفاقی که ناگزیر است از افتادن، از میان رفتن مرز بین زنانگی و مردانگی است به نفع هویتی که زنانه یا مردانه بودنش را با تکیه به ذهنیت خود تعیین می کند. هویت انسانی ناچار است خود را از یونیفورم قراردادی آزاد کند و بگذارد هرکس همان باشد که هست؛ سیالیت جنسیت را باور کند. در آن شعر، مرز برداشته شده، نه به نفع زبان زنانه، به نفع هویت مردان و زنانی که به نام جنسیت محکوم می شوند.
● قبول داری که پتانسیل زبان فارسی مردمحور بوده. یعنی دیکتاتوری زبان فارسی حتی به مردان، اجازه زنانه نویسی را نداده؟ فکر نمی کنی خط شکنی های یک دهه اخیر شاعران ما در عرصه زبان، فراهم کردن امکان بروز وجه زنانه زبان است؟
مردمحور بوده، اما آن مردمحوری مردش از مردسالاری برگرفته شده نه مردی که به دلیل طبیعت اعضای بدنش مرد نامیده می شود. دیکتاتوری زبان به مردان هم مانند زنان اجازه خودنویسی نداده. زبان مرد- سالاری حاکم بوده نه زبان تو که مرد- ای. خط شکنی های دهه اخیر در عرصه زبان، امکانی است برای بروز هویت نویسنده از طریق زبانی که به کار می گیرد. وجه زنانه را به عنوان نقطه مقابل وجه مردانه به میان می آوری، درست است، این وجه باید به عنوان آلترناتیو زبان رسمی جامعه مردسالار رشد کند، اما به کارگیری زبان زنانه قدم اول است و وسیله ای است برای درک آن بخش از هویت انسانی که محکوم به سکوت بوده. اما اگر جنسیت زبان آزاد به نوشتن خود نباشد یک تاریخ دیگر باید بگذرد تا اجبار به کارگیری زبان متحدالشکل زنانه ای که جایگزین مردانه شده، منسوخ شود. زبان باید جنسیت خودش را فارغ از مرزبندی جنسیت فرهنگی بروز بدهد و تحمل دگرباشی داشته باشد.
من اعتقاد ندارم که تو زبانی منفعلانه در شعر داری. می گویم وقتی شاعری مثل تو درک می کند که شاعر فاعل زبان است نه مفعول زبان قراردادی، انتظار دارم وقتی می خواهد حرفش را بزند زبان بر او واقع نشود.
۱- اگر شاعر «فاعل زبان» باشد از حلقه زبان قراردادی بیرون پریده، چطور می تواند «مفعول زبان قراردادی» باشد؟
۲- چرا نباید «زبان» بر شاعر واقع شود؟ در همین لحظه های بده بستان، شعر اتفاق می افتد.
۳- این دغدغه فرهنگ مردسالار است که رل ها را حفظ و تثبیت کند، زبان و شاعر این نگرانی را در ارتباط با همدیگر ندارند. و نیز اگر به درک شاعر معین اعتقاد داری به انتخابش اعتماد کن.
شعرهای « ساقی قهرمان» زنانه است. هیچ شکی در این وجود ندارد. چرا که زنانگی ویژگی اصلی شعرهای توست اما می بینیم تو جور دیگری می نویسی. این جور دیگر یعنی جدا شدن از مرز زنانه نویسی مرسوم که در واقع ریشه در زبان مردانه داشت. در شعرهایت تو بر زندگی واقع می شوی اما زبان زنانه ات را حفظ می کنی. این زنانگی چطور در شعرت خلق می شود؟ بگذریم که در همه چیز همیشه شک وجود دارد. اما چیزی که در این سوال درک نمی کنم این است ؛ به چه دلیل نمی شود بر زندگی واقع شد و زبان زنانه را حفظ کرد؟ چه مانعی سر این راه هست؟ حدس می زنم این نظر براساس همان تقسیم نقش ها به مردانه زنانه باشد. واقع شدن، ویژگی مردانه است، واقعاً؟ کلمه کوچکی نیست، وقوع است، چطور می توانی زنانه را از قابلیت وقوع خالی بدانی؟ یا اینکه زن در بحبوحه واقع شدن از دست می رود؟ یا لال می شود اگر واقع شد؟ اما از یک زاویه دیگر؛ از همان جایی که اولین دستاورد ویرانی های یک جنگ جهانی، فروریختن بود و مخدوش شدن و دری که باز شد به روی وحشت و لذت از بازسازی و بازپردازی و بازبینی و از سرسازی و فرار از یقین یقین و قاطعیت قاطعیت در پست مدرنیسم. قاطعیت جنسیت هم در رفتار انسانی با مرزبندی های جنسیتی رنگ می بازد. ما با یک چهره از مرد در مقابل یک چهره از زن روبه رو نیستیم. در امتداد این طیف، مردانگی و زنانگی، نه اینکه جایگزین هم شوند، شبیه می شوند و حس های زنانه در حس های مردانه کشف می شود و جاری می شوند به ادبیات. آن قدر اطلاعات رد و بدل شده که در حدی جسمانیت زنانه و مردانه برای دو طرف موضوع قابل بررسی باشد تا از آنجا به زبان در بیاید. شعر زنان از مردان متمایز شده و رسیده ایم به مرحله ای که شعری که شاعرش مرد است شباهت پیدا کند به شعری که شاعرش زن است، نه فقط با تکنیک، با شباهت شعور شاعر مرد و شاعر زن و با درک این واقعیت که گاهی «آن دیوار» بین زنانه و مردانه نیست، بین طیف های مختلف زنانه است و مردانه. من کشف کردم که چگونه بر زندگی واقع کرده شوم. چون بودم. واقع بودم. نمایش آن واقع شدن چیزی بود که شعر را شکل داده. وقوف به آنچه هستی، مانع از آن می شود که بی دلیل مسخ یا مستحیل شوی. دوران بزرگسالی ام را در شرایطی گذراندم که نیازی نبود زبانم را در معناهای مردانه فرو کنم، نیازی به بیرون کشیدنش هم پیدا نشد. شعر من از تجربه بودن من و شاعر بودن من ناشی می شود. این جور دیگر نوشتن از آن جور دیگر بودن ریشه می گیرد، به سادگی. نمایش آن گونه از زنانگی در شعر، شاید به خاطر درک من از گونه های مختلف زنانگی است و پیگیری من در به شعر درآوردنش.
اصلاً علاقه ای ندارم ساقی قهرمان شاعر را به ساقی قهرمان شاعر مهاجر تقلیل دهم. چون فکر می کنم مرزشکنی های آثار شما بویی از غربت و نوستالژی ادبیات مهاجرت ما ندارد. چطور با این مساله کنار آمده ای؟ در شعرتان جغرافیا محدود می شود به ساقی قهرمان.
چون اصولاً مهاجرتی صورت نگرفته. من در شرایطی، پریده ام بیرون. این پریدن به بیرون به مرحله فرود نرسیده. مهاجرت از سرزمینی به سرزمین دیگر، که لازمه اش تحلیل و تصمیم و انتخاب است، اتفاق نیفتاده. در این «بیرون»، بی مرزی مشاهده می شود، غم غربت امکان ظهور پیدا نمی کند. درست در این شرایط است که وطن تبدیل می شود به تن و ذهن شروع می کند به کشف مرزهای جغرافیایی اش. این اتفاق، که وقتی افتاد دردناک بود، شد اتفاق شاد زندگی. تجربه زنده ماندن بود.
نچسبیدن به زمین، امکان نگنجیدن در چارچوب را مطرح کرد. برای من، زنده ماندن، بیرون ماندن از چارچوب هایی است که بیرون از من اند. اما حالا نزدیک به یک سال است سردبیر نشریه ای هستم به اسم چراغ. خوانندگان و نویسندگان این نشریه در داخل اند. با این نشریه، نوشته های من، که جدا از شعر من است، برگشته به داخل. در چارچوب مرزهای مشخص فرهنگی اجتماعی نوشته می شود. دیگر بی مرز نیست، قائل به مرز است.
صریح نویسی تو گاهی منجر به عدم دریافت شعرت توسط مخاطب می شود. مثلاً شعر «به مرده که دست می بری» تو که خیلی هم زیباست موجب اعتراضات زیادی شد. در حالی که نگاه جسمانی تو به مرده خیلی رقت انگیز است و اصلاً جسمانیت را زیر سوال می برد. این سوءتفاهم ها ناشی از چیست؟
تابو خاصیت رمزآلود و دلهره آور دارد. این دلهره است که منتقل می شود به موضوع و تصور زشت بودن به دست می دهد. زشتی، از شرایطی است که سایه تابو بر موضوع می اندازد. در فرهنگ ما صراحت تابو است. عادت داریم حجاب را ببینیم، آنچه پشت حجاب مانده را حدس بزنیم. عمل دیدن، واقع نمی شود. حدس، فضا را برای تبرئه و تکفیر، بسته به میل فرد، آماده می کند. در این شرایط کسی که نگاه می کند و کسی که در معرض نگاه قرار دارد، امکان حاشا دارند. اما صراحت امکان حاشا نمی دهد. در مقابل صراحت، که مغایر عادت فرهنگی ماست، ذهن تماشاگر دچار آشفتگی می شود، از روی عادت حدس می زند. این شعر را بارها خوانده ام. به جز تابوی صراحت تابوی دیگری ندیده ام. شاید تماشای مرده هم تابو باشد. هست؟ شاید رسم ما است که مرده را از نظرها دور کنیم. این شعر مرده را تماشا می کند و گزارش می دهد. مردگی را توضیح می دهد، با زندگی مقایسه می کند؛ زندگی را تنگاتنگ مردگی می بیند؛ عدم ارتباط با زندگی را مردگی می داند. وقتی همه آنچه باید باشد، نبوده شده، زندگی راوی از زنده بودن به مرده بودن منتقل می شود. وقتی این شعر را می نوشتم یک واقعیت را می نوشتم. رقت؟ وحشت از واقعیت موجود بود، اما رقت نبود. سعی نکردم جسمانیت را زیر سوال ببرم. وقتی همین نبودن ها را درک می کند، شعور جسم دوباره تایید می شود. جسم، می داند. هم داشتن را هم نداشتن را. آقای پورمحسن عزیز، این سوءتفاهم ها به نظر من ناشی از باورهای فرهنگی است. از بین کسانی که ای میل های تهدیدآمیز فرستادند حتی یک نفر سوال نکرده بود، همه رای صادر کرده بودند. اینجاست که باید تغییر روش بدهیم، اول سوال طرح کنیم، وقت برای صدور حکم هست. خود سوءتفاهم، نه، مخرب نیست. می تواند راهی باشد برای رسیدن به تفاهم.
● بعضی ها اعتقاد دارند علاقه شما به عبور از خط ها به نوعی ریشه در اخلاق گرایی مستتر در شما دارد. شما موافقید؟
با توجه به من، «اخلاق گرا» توصیف درستی نیست. اما اگر اخلاقیات را در نظر بگیریم، اخلاقی که در این سوال به آن اشاره شده تاریخ مصرف دارد. ده سال پیش نبوده و ده کیلومتر آن طرف تر هم نیست. من یک بار اخلاقیات را تماشا می کنم و یک بار انکارش می کنم. به نظر من اصل باید بر حفظ حرمت انسانی باشد، نه قراردادهای منطقه ای. به اخلاقی زماندارتر از اخلاق جاری اعتقاد دارم. به دلیل تجربه های زیاد در زمینه آنچه ما زنانه می نامیم، معضلی به نام زن- در- شرایط را تجربه کرده ام. اخلاق در برابر زن- انسان می ایستد. در برابر مرد- انسان هم می ایستد. زن محکوم است به «مادر شدن»، مرد محروم است از «مادر بودن». به نظر من مادرانگی یک حس انسانی است، ویژگی زنانه نیست به خصوص که فیزیک زن به تنهایی برای مادر شدن کافی نیست. اگر اخلاقیات حاکم نیمی از مردم را از مادر بودن محروم می کند و نیم دیگر را محکوم به مادر شدن، اینجا یک ظلم اتفاق افتاده است. درک من این است که مردان باید امکان داشته باشند مادر فرزندی باشند که لزوماً از زهدان خودشان بیرون نیامده و زنان تصمیم بگیرند در چه شرایطی امکان انتقال هویت خود از زن به مادر را دارند. با جنسیت باید رفتار انسانی داشت، مرزبندی های جنسیتی باید انعطاف پذیر باشند. غیراخلاقی تحمیل فرهنگ است به تن. محکومیت در قالب جنسیت قراردادی و انعطاف ناپذیر بودن مرزبندی های جنسیتی غیراخلاقی است.
فکر نمی کنی این یکی از جزایر نامکشوف زبان ماست که هنوز به آن پرداخته نشده؟ اینکه مرد هم مثل زن انسان است و می تواند مادر باشد. می تواند زن باشد. همان طور که زن در زبان می تواند مرد باشد.
شاید از جزایر نامکشوف زبان ما باشد، اما در حوزه فلسفه و ادبیات جهانی کشف شده است.
● در مقاله ای در بزرگداشت رضا براهنی او را ستایش کرده ای. البته با زبان شاعرانه ات انتقادها را هم توام کرده ای اما تو آن بخش از شعر براهنی را ستایش می کنی که همیشه مورد انتقاد بوده. خیلی ها در اینجا براهنی را خائن به شعر فارسی می دانند البته من این نظر را ندارم. براهنی چه جایگاهی در شعر معاصر ما دارد؟
ستایش نکردم. بزرگ داشته ام. شعرهای زندان و شعر براهنی بعد از دهه هفتاد را تحسین کرده ام. راهگشایی براهنی در «شعرهای زندان» و شعرهای «خطاب به پروانه ها» بی نظیر بوده. «شعرهای زندان»، زبانی مناسب برای آن نوع شعر که ناچار در قالب های نامناسب نوشته می شد، پیشنهاد کرد. برخورد واقع بینانه نویسنده با جامعه را هم مطرح کرد. فعالیت سیاسی که قرار بود با هدف خدمت به خلق باشد، در ادبیات برخورد شکوهمند می دید و شکوه فعال سیاسی مانع از دیده شدن واقعیت سرکوب و جامعه سرکوب شده بود. براهنی زبانی را به کار گرفت که قابلیت نمایش محیط را داشت. زبان آن شعرها کمتر از شعرهای هفتاد براهنی، ناگزیر نبودند. در شعرهای هفتاد هم راه های نرفته ای را در شعر فارسی تجربه و پیشنهاد کرد. بگذریم که زیباترین نمونه های شعر فارسی معاصر، آغشته به همان شور که ذهن شرقی به آن عادت دارد در خطاب به پروانه ها و منتشر شده های بعد از آن آمده اند، اما این شعرها از محدوده زیبایی شناسی شعر بیرون می آیند و راهنمودهای دیگری نیز مطرح می کنند. لازم بود خطوط مستقیمی که رسیدند به سال های پنجاه، کج می شدند. نمایش سردرگمی جمله و جابه جایی اجزا و تفویض مسوولیت فعل به اسم و برعکس، حرف های ربطی که چیزی را به چیزی ربط ندادند، تکرار تا مرز رسیدن به مشاهده، لازم بود. نوشته اند در شعر براهنی تکنیک بر شعر غلبه دارد. فقط در تعداد معدودی. و دلیل دارد. مسلماً در بسیاری از آن قطعه ها، می نویسد تا تدریس کرده باشد. گفته اند خائن به زبان فارسی؟ کی گفته؟ با چه نیتی؟
● من این سوال را برای زیر سوال بردن براهنی نپرسیدم. او لااقل این امکان را به شاعران ما داده که برگردند و دوباره درباره هستی شعر فکر کنند. حالا شاید نتیجه دقیقاً منطبق با اعتقاد براهنی نباشد. تو اینطور فکر نمی کنی؟
مدرک ما متن است، و منظره. نمی توانم حدس بزنم اعتقاد براهنی چیست.
● شعر شاعران داخل کشور را دنبال می کنی؟ نظرت درباره این شعرها چیست؟
دنبال می کنم. تجربه ای که پگاه احمدی و رزا جمالی در فارسی با چهره زن در زبان کرده اند، را دنبال می کنم. با خوانش من، در شعر پگاه احمدی و رزا جمالی زبانی که به کار گرفته می شود تخته پرش اش همان فرهنگ مرسوم است، از آنجا خود را به بیرون، هر وقت بخواهد، می تواند پرتاب کند و به زبان و زن، بیرون از فرهنگ رایج بپردازد.
اما انتخاب کرده فرهنگ را تا تهش به زبان بیاورد و انتخاب درستی کرده. شعر دگرباش را با دقت پیگیری می کنم. آینده ادبیات فارسی در مسیر دریافت های شعر دگرباش است، به خصوص که مقالات مربوط تئوریک هم بی وقفه ترجمه و تالیف می شوند. در موارد خیلی معدود، دغدغه این شعر، زبان است، ویژگی های شعر خود به خود کار را می برد به فضای متفاوت. تکنیک را تا حد ممکن نامرئی می کنند. ساده نمی نویسند، تصور ساده نویسی به دست می دهند. استثنا در این مورد همسرش است که رفتاری خاص با زبان دارد و با قلع و قمع اصول، نه متن، و با آن صراحت که در ادبیات فارسی غایب بوده است، فارغ از اینکه در کدام حیطه بنویسد، شعر بی نظیر می نویسد. بابک سلیمی نمونه موفق نگاهی است که در دهه هفتاد خواستند به ساختار جامعه، اما به یک لایه دیگر طبقاتی، بیندازند و نشد. کارهای ترسیمی مهرداد فلاح یک جای خالی را پر کرده، تبدیل کلام به مینیاتور، به جهان بینی، به شعر. گروه مطرود و بحث هایشان را می خوانم.
شعر مطرود و جمع نزدیکش حساسیت های ویژه نگاه زن به شهر را مطرح می کنند؛ یک جور همذات پنداری با زن- در- شرایط در این شعرها هست. کارهای علی سطوتی، آرش الله وردی، فریبا فیاضی، فرزانه مرادی، بهنام بدری و سوده نگین تاج را می توانستم با هم اشتباه کنم، با وجود تفاوت ها و نشانه هایی که هر کدام از خود در کار به جا می گذارند. یک جور برابری جنسیت در آنجا اتفاق افتاده، یعنی جنسیت تعین ندارد. شاید آن چه فریبا فیاضی و سوده مطرح می کنند، در ادامه، به تصویر جسمانیت زن- بیرون- از موقعیت برسد.

مجتبا پورمحسن














+ نوشته شده در  چهاردهم بهمن 1387ساعت   توسط بیژن آزاد  |